X
تبلیغات
سرود زهر


























سرود زهر

هستی پربار من در منجلاب زهر

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

بی تو جز گستره‌‌ایی بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

 

"پل الوار"

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی فتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟

کارو دردریان

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

شگفتی است، قدم زدن در مه!


هر سنگ و بوته ای تنهاست.


هیچ درختی درخت دیگر را نگاه نمی‌کند.


همه تنهایند.

 


دنیا برایم پر از دوست بود،


هنگامی که زندگی ام روشن بود.


حالا که مه گرفته،


دیگر هیچ‌کس را نمی‌توان دید. 



به‌راستی آن که تاریکی را نمی شناسد خردمند نیست.


آن تاریکی، که او را آرام و ناگزیر


از همه جدا می کند.

 


شگفتی است، قدم زدن در مه!


زندگی تنهایی‌ست.


هیچ‌کس دیگری را نمی شناسد.


همه تنهایند...


(هرمان هسه)

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

شب است
و نور روی پنجره‌ها‌ی خیس شهر راه می‌رود
من هم ایستاده ام
و فاصله ی خانه تا كوهستان را حدس می‌زنم
اول با بخار نفسم روی شیشه‌ها‌ می‌دمم
بعد با انگشتانم
جاده ای باریك و طولانی را روی آن‌ها‌ نقاشی می‌كنم
و بالآخره در دورترین نقطه
در پایان راه
آدمی‌را می‌كشم كه پشت به من كرده است
تو گوئی دارد در باران دور می‌شود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

می نویسم تا عادت گفتن چیز ها را از کف ندهم /

می نویسم تا ردی از خود بر جای بگذارم /

از ترس این که مبادا اندیشه هایم در ذهنم بپوسند،می نویسم /

با قلم بر این کاغذ سفید گشتی می زنم و با انگاره هایم آن را کثیف می کنم /

آنجا بازی می کنم. مصرفش می کنم و می گذارم تا مرا اغوا، مصرف و وسوسه کند/

با قلم همه چیز را می گویم. دروغ نمی گویم و شرمی هم ندارم /

آنجا که زبان مردد است و وامی ماند ، دست ، سیّال و سبک، روان می گردد/

می نویسم تا درون خویش را بنگرم/

می نویسم تا زمان را متوقف سازم /

می نویسم تا احساسات دیگران را برانگیزم و حس خویش را بیان کنم /

می نویسم تا معنایی ببخشم به سکوت/

آسمان آبی / دریای آبی / جوهر آبی 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ  خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

ميوه ھای گوارا و معطر تاریخ، انسانھائی ھستند که سعادت

را، به خاطر صعود به قلۀ عظمت، به اعماق دره پرت کرده اند، ذائقه

ھائی که تلخی را دوست دارند... دلھائی که از رنج کامياب

ميشوند... چھره ھائی که چينھای درشت تصميم، صافی و لطافتش

را زدوده است، پاھای مردانه ای که دوست دارند در سنگلاخھای

سوزان برھنه بدوند تا بر بساط نرم برقصند.... پيغمبری که ميگوید:

"ھر مذھبی رھبانيتی دارد و رھبانيت مذھب من نبرد است..." ١

انسانی که پرچم نبرد را در ميان طوفان به فرزندش ميسپارد و

ميگوید: "کوھھا بجنبند و تو مجنب، دندانھایت را به خشم بر ھم

بفشار، جمجمه ات را به خدا بسپار، دو پایت را بر زمين ميخکوب

کن، نگاھت را به اقصای سپاه خصم بفرست و نقاط خطر را ندیده

بگير و بدان که پيروزی در دست خداست" ٢ آن که گفت: "حيات،

عقيده است و جھاد" ٣ سرانگشتی که "تقدیر" را در پای انسان

افکند تا در زیر چنگالھای نيرومند و انتقامجویش زوزه بکشد، ٤ زنی که

جامۀ سپيد پوشيد و در ميان شعله ھای سرکش آتش، سعادت را

به خاطر عظمت سوزاند ٥ قلمھای بيباک و مصممی که نيمۀ شبھای

مخوف، در سنگرھای خاموش، "دفترھای فراموشی" را برای نجات

ملت اسيری مينوشتند ٦ و بالاخره زنان و مردانی که ميميرند تا

حصارھای مستحکم محيط خویش را در ھم شکنند...

... اینھایند آفریدگان عظمت.

 

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

(پابلو نرودا)

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

ای کاش شوکران شهامت من کو؟
 
از روز پيش وعده ديدار داشتم
ديوانگي ست
نيست ؟
اينک تو نيستي که ببيني
با هر جوانه خنجر
فريادي ست
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شکوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتربيا
اين شعله نهفته به دهليز سينه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
اي خوبتر بيا
که محنت برادر من غرق در الم
کوهي ست بر دلم
گفتي که
آفتاب طلوعي
دوباره خواهد کرد
اينک اميد من تو بگو آفتاب کو ؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار گام به آهشتگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست
يک دست با تو نه
يک دست با تو نيست
ديدم اميد من برخسات
خشمناک
خنديد
نديد و خيل خوف
در
خلوت شبانه من موج مي گرفت
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت
افروخت مشعلي
شب را به نور شعله منور ساخت
و پشت پلک پنجره ها داد بر کشيد
از پشت پلکتان بتکانيد
گرد فرون مانده به مژگان را
فرياد کرد و گفت
اي چشمهايتان
خورشيد زندگي
خورشيد از سراچه چشم شما شکفت
اما
يک پنجره گشوده نشد
يک پلک چشم نيز
و راه
راهي نه جز ادامه اندوه
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلک کسان چون کوه
 
(حمید مصدق)
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |

شكوه انسان‌
 

كه مي داند كه فراسوي هر لحظه ،‌ چيست؟
 
از پس كهسار ، سپيده دمان ،
 
چند بار سر برزده است ؛
 
و سرخي پر شكوه افق
 
چند بار تندري در بطن زرين خويش پرورده است؟
 
آن گل ، زهرآگين بود ؛
 
آن شمشير ، زندگي باز مي بخشيد
 
مي پنداشتم كه در انتهاي راه ،
 
چمنزاراني شكوفان هست
 
دريغا كه مردابي بازيافتم
 
شكوه انسان را به رويا ديدم
 
و خويشتن را در بارگاه خدا احساس كردم ...
نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط تنها نیستم| |